تبليغاتX
وبلاگ دبيرستان شهيد بهشتي شاهرود
وبلاگ دبيرستان شهيد بهشتي شاهرود
يه اتفاق جالب در كلاس!!
زنگ انگلسي بود معلم ارجمند mr. dast afkan وارد كلاس شد اوضا خوب بود تا اواسط كلاس تا اينكه آقاي دست افكن تا رفت بشينه رو صندلي صندلي لغزيد و با پشت پهن شد روي كلاس بچه كلي بهش خنديدن خودشم بدبخ ذوب شد با سرعت هرچه تمام تر اومد بالا رفت بيرون تا ...
|+| نوشته شده توسط mvk2 در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:30 |
روز اول مدرسه
روز اول مدرسه روز اول مدرسه بزور از خواب بلند شدم چون در تابستون عادت كرده بودم كه تا دير وقت بيدار بمونم باحسرت روز هاي شيرين تابستون راهي مدرسه شدم بعد از 3ماه دوباره شاهد صف بلند بالاي تاكسي شدم آره اين سومين لاين بود كه به سمت هفت تير مي رفت . به زور تونستم يه تاسكي گير بيارم و سوار شم همه كه پياده شدن در آخرين ايستگاه اين صداي من بود كه گفتم آقا پياده مي شم بعد از حساب كردن پول تاسكي كمي بالا رفتم اووه خداي من اين همون تابلويي بود كه سه ماه ازش ديدنش محروم بودم سازمان استعداد هاي درخشان ماركي كه به همه ي ما سمپادي ها خورده بود سر بالايي نفس گيرشو كه رد كردم متوجه شدم كه در پايين مدرسه باز نيست و بايد تاب بخورم برم بالا سوار شوم . وارد مدرسه شدم بعد احوالپرسي و روبوسي با بكس قديمي خودمون چنتا چهره ي نو هم در آن ها ديدم كه قبلا اونا رو نديده بودم اين وسط دنباله يكي مي گشتم دنباله رفيقه قديميم نيما كه يهو يادم اوومد كه نيما قبول نشده دوباره افسوس خوردم و ياد اون روز هايي افتادم كه بهش مي گفتم نيما درس بخون ان قدر شر بازي در نيار اما ديگه فايده نداشت ... سر صبحگاه ناظم مي خواست اسامي كلاس بندي جديد رو بخونه عصابم خيلي خورد شد هيچ كدوم از دوستاي قبليم توي كلاسمون نبود خلاصه به نكبتي هرچه تمام تر وارد كلاس شدم و جامو پيدا كردم. بعد از پشت سر گذاشتن سه زنگو خارج شدن از مدرسه سوار سروسا شديم و رفتيم خونه هامون. اين بود خاطره ي روز اول مهر سال 1386
|+| نوشته شده توسط mvk2 در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:16 |